شنبه هفدهم فروردین 1387
باز می رود بهار زیر چتر آسمان
می زند شکوفه ها این زمین ناتوان
هر درخت نارسی می زند شکوفه ها
گر بیایی و دلت بنگرد به این خزان
من ز شوق دیدنت می روم به پای خود
در وجود قصه ای از تبار هفت خان
من تمام عمر را دم زدم ز خوبی ات
رفتی و هلاک شد . این وجود نوجوان
این دل خزان زده غرق آه و ناله شد
بی وفایی تو بود انتهای داستان
حال خط آخر است . دل تو بازگو مکن
درد های کهنه ات . از برای این و آن
نوشته شده توسط احسان در ساعت 23:45 | لینک
|
