آخر مگر خواستن توانستن نیست؟
آسمان یادم داد ..... گریه ی بی غم را
آخر مگر کسی دوای این درد مبهم نیست؟
و زمین مادر اول من .... یاد گرفتم من از او صبر را
باز هم هیچ رفیقی بی کلک تر از مادر نیست؟
و خدا آیینه ی صدق و صفا ..... یاد گرفتم من از بگذرم
باز هم هیچ کس مهربانتر از خدا پیدا نیست ؟
کاش به جای غم ها غصه ها دک می شد
کاش صندلی ها کلاس خالی از غم باشد
آسمان ایران عاری از سم باشد
کاش قلبم بود مثل یک مرغ رها
مینوشتم آن گاه از غم این دلها
اهل دل می دانند کاش هایم کشک است
جمله هایم بر باد دل من بی رشک است
مولا شنیده بودم سر بر بدن نداری
بر من بگفته بودند حتی کفن نداری
در ذهن کوچک من مانده است یک سوالی
از چه بریده بودند آن ماه کبریایی
بعد از بریدن سر . صرف نظر نکردند
سر نیزه کرده بودند آن مظهر خدایی
عشق تو در دل من جولان دهد به مولا
شاید که دست گیری در روز بی وفایی
شاید سرائر من رسوا نگردد آن روز
با بخشش نگاهت ای شاه کبریایی
تقدیم به مقدس آقا ابا عبدالله
- بسم الله -
اولین شعر
ای وجودی که وجودم به وجودت بسته
گر به من رخ ننمایی نشوم من خسته
همه شب منتظر فتح در این کار شدم
عاشق و سائل یک خواب شدم
کاش در خوابم بیایی
سخت محتاجم ز یاری
یاری تو موجب فخر من است
عشق تو تا آخر عمرم کم است
لطفا سخت انتقاد کنید (این اولین شعر بود )
