سه شنبه یکم مرداد 1387
همه می گویند : " یک نفر می آید "
ولی من که می دانم .
تو آمده ای .
ماییم که در دالان زمان دایما در حال عقب گردیم . و تو منتظر به روزی که ما به سمتت بیایم آن هم یک قدم .
من می گویم :" یک نفر آمده است "
همه به جز او می آیند .
خوب من چیزی از شعر سپید نمی دونم حتی نمی دونم چیزی که من نوشتم داستانه یا شعره یا شاید هیچی نیس خوشحال میشم یکی باسم توضیح بده .
البته اگه زحمتتون نمیشه .![]()
نوشته شده توسط احسان در ساعت 17:20 | لینک
|
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
سلام حالتون خوبه ؟؟
اين چند وقت خيلي سرم شلوغ بود نمي تونستم آپ كنم ..........
ببخشين الانم آپم خيلي مسخره است يه دو بيتي ..................
در ضمن از بعضي ها كه اين مدت اذيتشون كردم معذرت مي خام
ببخشين ولي قصد دارم كه ديگه تو اين وبلاگ پست جديد قرار ندم از دست شعراي آبكي من همگي راحت شدين ......؟ ( اين خوشحال كننده ترين خبري بود كه مي تونستم بدم )
خوب دوبيت ::
رفتي و عكس تو در خانه قاب مي شود
انگار قافيه هم اضطراب مي شود .
من همچنان اسير نگاه تو مانده ام
درياب كه كل وجودم آب مي شود .
اين چند وقت خيلي سرم شلوغ بود نمي تونستم آپ كنم ..........
ببخشين الانم آپم خيلي مسخره است يه دو بيتي ..................
در ضمن از بعضي ها كه اين مدت اذيتشون كردم معذرت مي خام
ببخشين ولي قصد دارم كه ديگه تو اين وبلاگ پست جديد قرار ندم از دست شعراي آبكي من همگي راحت شدين ......؟ ( اين خوشحال كننده ترين خبري بود كه مي تونستم بدم )
خوب دوبيت ::
رفتي و عكس تو در خانه قاب مي شود
انگار قافيه هم اضطراب مي شود .
من همچنان اسير نگاه تو مانده ام
درياب كه كل وجودم آب مي شود .
نوشته شده توسط احسان در ساعت 0:31 | لینک
|
شنبه هفدهم فروردین 1387
باز می رود بهار زیر چتر آسمان
می زند شکوفه ها این زمین ناتوان
هر درخت نارسی می زند شکوفه ها
گر بیایی و دلت بنگرد به این خزان
من ز شوق دیدنت می روم به پای خود
در وجود قصه ای از تبار هفت خان
من تمام عمر را دم زدم ز خوبی ات
رفتی و هلاک شد . این وجود نوجوان
این دل خزان زده غرق آه و ناله شد
بی وفایی تو بود انتهای داستان
حال خط آخر است . دل تو بازگو مکن
درد های کهنه ات . از برای این و آن
نوشته شده توسط احسان در ساعت 23:45 | لینک
|
